مقاله هرمنوتیک ویلهلم دیلتای و نسبت آن با علوم انسانی که چکیده‌ی آن در زیر آورده شده است، در بهار ۱۳۹۱ در علوم رفتاری از صفحه ۱۵۵ تا ۱۷۵ منتشر شده است.
نام: هرمنوتیک ویلهلم دیلتای و نسبت آن با علوم انسانی
این مقاله دارای ۲۱ صفحه می‌باشد، که برای تهیه‌ی آن می‌توانید بر روی گزینه‌ی خرید مقاله کلیک کنید.
کلمات مرتبط / کلیدی:
مقاله ویلهلم دیلتای
مقاله علوم انسانی
مقاله علوم طبیعی
مقاله عینیت
مقاله امور واقع متعلق به آگاهی
مقاله تجربه زیسته
مقاله تعبیر یا تجلی
مقاله فهم
مقاله تفسیر
مقاله هرمنوتیک

نویسنده(ها):
جناب آقای / سرکار خانم: نوری روح اله

چکیده و خلاصه‌ای از مقاله:
ویلهلم دیلتای یکی از فیلسوفان هرمنوتیک دوره کلاسیک است که نقش بسیار مهمی در بسط علم هرمنوتیک داشته است. بیشترین سهم دیلتای در فلسفه، تحلیل معرفت شناسانه وی از علوم انسانی و دفاع از ارزش و جایگاه آن است. بررسی علل توجه دیلتای به علوم انسانی نشان می دهد که دوران دیلتای مقارن بود با طرد کامل علوم انسانی و رشد و بسط بی سابقه دانش تجربی یا علوم طبیعی. بنابراین دیلتای در واکنش به سیطره علوم طبیعی کوشید تا مقدمات عینیت بخشی به علوم انسانی را فراهم نماید و ارج و اعتباری همانند علوم طبیعی برای آن پیدا نماید. این مساله سبب طرح پرسش بنیادین در اندیشه دیلتای گردید و آن این که فهم و شناخت قطعی، عینی و معتبر چگونه در علوم انسانی آن چنان که در علوم طبیعی وجود دارد، امکان پذیر است؟ دیلتای پس از تامل بسیار به این نتیجه رسید که علت کامیابی علوم طبیعی به این خاطر است که آنها برای خود پایه و اساس محکم و روش درست اختیار کرده اند. در حالی که علوم انسانی نه پایه و اساس محکمی دارد و نه روش درستی اختیار کرده است. لذا دیلتای رسالت خود را پایه گذاری علوم انسانی از یک سو و تهیه و تدوین روش مناسب برای آن از سوی دیگر می دانست. به همین دلیل و برای رسیدن به این مقصود دیلتای کار خود را از سال ۱۸۸۳ آغاز و تا پایان عمر در پی انجام آن بود. حاصل این تلاش بی وقفه نگارش و چاپ چندین کتاب ارزشمند است که کتاب “مقدمه بر علوم انسانی” اولین و کتاب “تشکل جهان تاریخی در علوم انسانی” آخرین آن است. دیلتای در کتاب “مقدمه بر علوم انسانی” در اصل پدیدار بودن یا امور واقع متعلق به آگاهی، منشاء هر چیزی که وجود دارد (اشیاء و احساسات) را به یک حالت روانی یا درونی فرو کاست و بنیاد و اساس علوم بویژه علوم انسانی را بر آن بنا نمود و طریق خود اندیشی یا درون نگری را برای دریافت و یا شناخت آن برگزید. اما بعدها متوجه شد که با این تحلیل نمی تواند مشکل عینیت علوم انسانی را بر طرف نماید. لذا با تغییر نگرش خود، بحث عینیت یافتگی روح را جایگزین امور واقع متعلق به آگاهی نمود تا شاید به این طریق هم مشکل فهم را حل نماید و هم از اعتبار و عینیت علوم انسانی دفاع نماید. هدف این مقاله بررسی فراز و فروددیلتای در این راه ناهموار است.