بنابراین این دیدگاه مبتنی بر یادیگری است. یعنی رفتارهای انسان تابع یادگیری و شرائط و موقعیتهای بیرونی است.(باندورا، ۱۹۸۳، بارون، ۱۹۷۷، برکووتیس۲، ( ۱۹۶۲ در حوزه علوم انسانی و اجتماعی سه رهیافت عام در مورد تبیین خشونت و پرخاشگری وجود دارد. این سه رهیافت را میتوان رهیافتهای زیست شناختی، روان شناختی و جامعه شناختی نام نهاد.

رهیافت زیست شناختی در قالب چند تئوری به تبیین منشاء خشونت و پرخاشگری انسان پرداخته است که مطرحترین آنها، موسوم به »تئوری رفتار غریزی« است.تئوری رفتار غریزی با نام زیگموند فروید و کنرارد لورنز پیوند خورده است. به زعم فروید کلیه رویدادها و فعالیتهای انسان کنشها، اندیشهها، احساسات و آرمانها تحت حاکمیت و تعّین نیروهای غریزی قدرتمند، به ویژه نیروی جنسی و پرخاشگری قرار دارند. زیستشناسان اجتماعی با الهام از بحثهای زیست تکاملی به بقای ژنتیکی تأکید می کنند.

از آنجا که حداقل برخی از ژنهای انسان میتوانند از طریق تولید مثل موفقیت آمیز منتقل شوند، ژنهای نهفته در رفتار که آسیب زا هستند در جریان تکامل و از طریق اختلاط و امتزاج ژنتیکی حذف میشوند. فروید و برخی از پیروان وی با طرح مفهوم پالایش روانی پرخاشگری بر این باورند که اگر انسان مجالی برای ابراز پرخاشگری نیابد، نیروی پرخاشجویانه انباشته شده و سرانجام به شکل خشونت مفرط یا بیماری روانی ظاهر میگردد.

تئوری دیگری که از معروف ترین و رایجترین نظریهها درباره پرخاشگری است، تئوری ناکامی پرخاشگری است که ناکامی را به عنوان عامل به وجود آورنده تمایلات پرخاشگرایانه در نظر میگیرد. تئوری ناکامی-پرخاشگری از یک سو، ناکامی را موجد انگیزههای پرخاشجویانه و پرخاشگرایانه میداند، و از دیگرسو ریشه هرگونه پرخاشگری را در عوامل پیشین موجد نوعی پرخاشگری منجر میگردد، و پرخاشگری نیز به نوبه خود نتیجه و حاصل نوعی ناکامی است. ( رابرت، ۱۹۹۱، به نقل از: پور مودت و همکاران،(۹۱: ۱۳۹۱