گروهی از مخالفان بر این باورند که از دیدگاه روانشناسی، برای اینکه مجازات بـه طـور کامل و ارزش اصلاحی را که به آن نسبت میدهند، نمایش دهد؛ لازم است که بزهکار بـه حالت »عادی« درآمده و جامعه پذیر شود یا اگر دچار یک وجدان بیمار است، بقوه تمییـز خوب و بد و ظرفیت بهبود خود به خود مجهز گردد. بر این مبنا، ایشان نتیجه مـیگیرنـد

که ایده خاصیت ترهیبی و استغفاری رنج مجازات، توهمی بیش نیست زیرا جبر و فشـار بیش از آنکه اصلاحکننده باشد، فاسد کننده است. (۵۱) به عبارتی، اثر تنبیهات بدنی (بویژه شلاق) این است که ممانعت واقعی رفتـار یـا افسـرده ساختن احساسات را موجب میشود. تنبیه باعث اضطراب شده و به تظاهرات عصبی که از مشخصات افسردگی است منجر مـیگـردد.

ایـن عمـل اغلـب نفـرت از تنبیـه کننـده را برانگیخته، پرخاشگری را افزایش داده و موجب احساس گناه میگردد. این قبیـل فعـل و انفعالات موجب توسعه بیشتر فرایند تنبیه مـیگـردد. بـالاخره، کاوشـهای روانشناسـانه نشان میدهد که تنبیه در بیشتر موارد به پیدایش احساس ناامنی و بی لیاقتی میانجامـد. فردی که تنبیه میشود، اغلب احساس میکند که از مراحم تنبیه کننده محروم شده اسـت و بیشتر احساس عدم امنیت میکند. او رفته رفته خودش را بـد، ناشایسـت و بـی ارزش دانسته و در بسیاری از موارد اعمالش با توجه به این خـود – تصـویرهای ذهنـی شـکل میگیرد .(۵۲)

به هر حال، روشهای کنش – کنترل انضباطی مبتنی بر این فرض است کـه تنبیه به اصلاح منتهی میشود. ولی منتقدان شلاق بر این ادعا اصرار می ورزند که تنبیه، رفتارهای ضد اجتماعی را تغییر نداده یا از بین نمیبرد، بلکه ممکن است به تشـدید آنهـا منجر گردد. (۵۳) جامعه شناسان نیز خاطر نشان ساختهاند، هـیچ مکانیسـم کنتـرل اجتمـاعی کـه تنهـا بـر تشویقها و تنبیههای بیرونی مبتنی باشد، مؤثر واقع نخواهـد شـد. مسـئله اساسـی ایـن است که نظام فرهنگی جامعه باید چنان محیطی را بوجود آورد که افراد به نوعی به نظـم اخلاقی درونی پایبند گردند. به همین علت، یکی از هدفهای عمده فرایند اجتمـاعی شـدن باید عبارت باشد از ادغام موازین و ارزشهای گروهی در وجدانهای انفـرادی بـه نحـوی که اعضای جامعه ارزشهای گروهی را نه به عنوان معیارهای تحمیلی از خارج، بلکـه بـه عنوان ارزشها و معیارهای شخصی خویش نیز بپذیرند. (۵۴)